داستانی کوتاه از دخترم ( فاطمه )
هوا سرد است آنقدر سرد است که نمیدانم چگونه خود را از سرما نگاه دارم آنقدر هوا سرد است که خرس های قطب جنوب هم به خانه های خود رفته اند آه دلم برای گنجشک ها می سوزد از سرما گوشه ای افتاده اند و نفس آخرشان را میکشند دوست دارم میتوانستم آن ها را از مرگ نجات دهم کاش،کاش ... !
چند دقیقه ای استراحت میکنم وقتی چشم باز میکنم میبینم همه درختان جامه سبز برتن دارند واقعا این منظره زیباست به خود میگویم وقتی خوابیدم هوا سرد و غبار آلود بود به بدن خود دست می گیرم بدنم سرد شده می ترسم که شاید ....
آن سو تر زنی با لباس سفید و دو بال به طرفم می آید خدا کند که او بداند این جا کجاست زن دیگری هم مانند او می آید آن ها آمدند از یکی شان پرسیدم : اینجا کجاست ! گفت بهشت با خودم گفتم یعنی مرده ام .
این دو زن دست های من را گرفتند و به بالا پرواز کردند و من را با خود به بالا بردند ، یک جایی سرسبزتر چقدر زیبا ! آنجا مرا پایین گذاشنتد و به من گفتند اینجا خانه تو است و بعدا پرواز کردند و رفتند
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۰/۱۷ ساعت ۱۰:۴ ق.ظ توسط حسن سلطانی
|
در این وبلاگ شعر هایی که زیبا باشه قرار میدم