در باران ( جعفر شاهسونی )
غزل رها شد و آن شب پرید در باران
دلم صدای تو را می شنید در باران
همان صدا که از آغاز خلقت آدم
مرا به سمت خودش می کشید در باران
نگاه گرم تو در عمق شب شناور بود
و لای پرده ی شب می خزید در باران
هزار دفعه خمید و شکست و پس افتاد
نگاه من به تو تا می رسید در باران
سکوت بود و تماشا میان ما دو نفر
و قلب ما دو نفر می تپید در باران
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
که پلک های تو هی می پرید در باران
نشسته بود به عرش و چقدر دقت کرد
خدا که چشم تو را آفرید در باران
دوباره شب شد و مردی کنار پنجره ها
که از تمام خودش دل برید در باران
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۱۶ ساعت ۸:۶ ب.ظ توسط حسن سلطانی
|
در این وبلاگ شعر هایی که زیبا باشه قرار میدم