آسمان هم قهر است ، حس باريدن نيست

اين زمين تشنه آب ، کوه هم تشنه تر است

خار و خاشاک در اين راه زياد است ولی ، چشم ابر بارانی ست

کوه هم گريه کنان خواهد گفت : پس سخاوت چه شده است

بوته خار فغان خواهد کرد ؛ پس چرا باران نيست

و خدا خواهد گفت : آی انسان دو پا تو چرا مي نالی ؟

به زمين دگری خواهم رفت ؛ آن زمين سبزتر است

کوه هم اندکی تشنه ی آب ، خار و خاشاک در آن راه کم است

و دگر چشم بشر گريان نيست

و دگرباره همان بوته ی خار سرخوش از بوی خداست

و خدا خواهد گفت : آی انسان تو اگر می خواهی به همين راه بيا . . .

شايد اين راه تو را ياد دهد که بهشتی هم هست ،

که در آن حوری زيبای خدا می رقصد !