دوره گرد
دوره گردم دار قـــــالي مي خرم
كاسه و ظرف سفــــالي مي خرم
گر نداري كـــوزه خالي مي خرم
*********************
اشك در چشمـــان بابا حلقه بست
عاقبت آهـي زد وبغضش شـكست
آخرسال است ونان درسفره نيست
اي خدا شكرت كه اينهم زندگيست
بوي نان تازه هوش از مــــا ربود
اتفــــاقا ًمــــــادرم هــم روزه بود
صورتش ديـــدم كه لك بـــرداشته
دست خوشرنگش تــــرك برداشته
سوختـــم ديـــدم كه بابــــا پير بود
بدتر ازاو خــواهرم ، دلــگير بود
بــــــــــاز آواز درشت دوره گرد
پرده انديشه ام را پــــــــــاره كرد
دوره گردم دار قــــــالي مي خرم
كاسه و ظرف سفـــــالي مي خرم
گر نداري كوزه خــــالي مي خرم
خــواهرم بي روسري بيرون دويد
آي آقــــــا سفره خـــالي مي خريد
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۱/۱۶ ساعت ۷:۱۶ ب.ظ توسط حسن سلطانی
|
در این وبلاگ شعر هایی که زیبا باشه قرار میدم